تبليغاتX
Lets Go

بگذار سخن بگویم ، بگذار تهی شوم از درد
که گفتن خوب است و از تو گفتن خوشتر


هر چند که آئینه ی کلام مرا بر مهتابی باورت نخواهی نشاند !
بگذار سخن بگویم حتی نخواهی و نشنوی اگر

ورنه کدام کوه به تنهایی ، مرا باور خواهد کرد ؟


اینک منم پر از شکستن و سوختن
با کوله باری از مصیبت و شیون


ببین چه تلخ ایستاده ام بر استوار تنهایی خویش
با بازوانی که مرز های توانستن را نمیشناسد .

+ تاريخ 87/08/16ساعت 18:13 نويسنده لوسین |

فکرش هم باعث ترسم می شود !!!
آخر می دانی تو برایم چه مفهومی داری ؟

داستان شیدایی پروانه به گرد شمع را شنیده ای؟ ...
من آن پروانه ی پر و بال سوخته بودم که هر دم به گرد شمع وجودت می گشتم تا پر و بال خویش را بسوزانم و از حرارتت نیرو بگیرم ...
ای خوب من , ای مهربانم ... در اینجا جز سکوت و ترس چیزی نیست ...
نمی دانم چرا دلتنگم ...
نمی دانم چرا می ترسم ...

تصورش را هم که می کنم ، می بینم ...
بی تو خورشید بر من نخواهد تابید ... بی تو زندگی سرد می شود ...
بی تو بهاران خزانی برایم بیش نیست ... بی تو گل های گلدانم نخواهند رویید ...
بی تو حتی خورشید هم بر سینه ی آسمان نخواهد درخشید ...
بی تو حتی پرندگان هم نخواهند خواند ...
پس بمان که دستان یخ زده ام نیازمند توست ... تویی که قلبی به پاکی و زلالی چشمه ساران داری ...
تویی که بر من طلوع کردی ... فکر غروب هم دیوانه ام می کند !...
پس بیا جستجوگر باشیم و با هم واقعیت عشق را درک و لمس کنیم .
می دانم  که اطمینان کافی نداری! ولی حتم دارم که این سطر های آرام را می خوانی و چشمه های مواج احساساتت را در آینه شکسته ی حرفهای من تماشا می کنی .
شاید باور نکنی اما از من فقط همین کلمه ها که با شوق به سوی تو بال می زنند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرف هایم را برای تو نمی تواند بنویسد و جوهرش پایان می پذیرد ...
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال روزنامه را بپرسی ...
عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی ...
شاید کودکی با شیطنت اعلامیه ی سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه شان بکند ...
تمام دغدغه ام این است که اگر غروب بیاید  ...
آیا دستی برای نوشتن و قلبی برای تپیدن برایم باقی خواهد ماند ؟ ...
شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام برای تو بنویسم ...
بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم دوست دارم هر چه که در این دنیای خاکی وجود دارد کلمه شوند تا بهتر بتوانم بنویسم ...
دوست دارم به هیبت کلمه ای نجیب در بیایم تا رهگذران زیر آفتابی نارس مرا زمرمه کنند ...
می دانم خسته ای اما دوست دارم اجازه بدهی کلمه هایم لحظه ای روبرویت بنشینند و نگاهت کنند ...
مهربانم می خواهم که برایم همیشگی بمانی ...

و فکر غروب را از من بگیری ...

+ تاريخ 87/06/15ساعت 12:4 نويسنده لوسین |

عاشقی دلخسته ام از عشق جدایم نکنید

                                    جز همان عاشق دل خسته صدایم نکنید

سالها از اتش عشق سوختم و ساختم

                                      باز هم همسفر خاطره هایم نکنید

دل من با غم جانان گره خورده ست دگر

                                        ارزوی شب پیوند برایم نکنید

به خدا عشق گنه نیست عزیزان اخر

                                        از میان همه انگشت نمایم نکنید

+ تاريخ 87/06/04ساعت 14:56 نويسنده لوسین |

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند


 

+ تاريخ 87/05/25ساعت 1:19 نويسنده لوسین |

التماست نمي كنم
هرگز گمان نكن كه اين واژه را
 در وادي آوازهاي من خواهي شنيد
 تنها مي نويسم بيا
 بيا و لحظه يي كنار فانوس نفس هاي من آرام بگير
 نگاه كن
 ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است
 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
 ساعتي پيش
اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم
 حال هم
 به چراغ همين كوچه ي كوتاه مان قسم
 بارش قطره يي از ابر باراني نگاهم كافي ست
 تا از تنگه ي تولد ترانه طلوع كني
اما
 تو را به جان نفس هاي نرم كبوتران هره نشين
 بيا و امشب را
 بي واسطه ي سكسكه هاي گريه كنارم باش
مگر چه مي شود
يكبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت كنم ؟
 ها ؟
 چه مي شود ؟

+ تاريخ 87/05/11ساعت 9:13 نويسنده لوسین |

قاصدك خانه نداشت
غم كاشانه نداشت
هر كجا خانه او
دشت كاشانه او
نه كسي داشت كه دلتنگ شود
نه دلي داشت كه در بند شود
او نه دلبسته شب بو ها بود و نه دلداده زيبايي دشت
او كه با دست نسيم
او كه با زورق آب
به تماشاي بهاران مي رفت
چه غم از ترك گلستانها داشت؟
او كه با زمزمه آب و نسيم
با صداي نفس نور و هوا مي خوابيد
چه خبر از غم انسانها داشت

+ تاريخ 87/05/03ساعت 19:45 نويسنده لوسین |

اي ستاره آسمان شبهاي تيره و تار من با اين فاصله اي که بين من و تو
مي باشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است ؟


اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من با اين فاصله اي که بين من و تو مي
باشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونت ميسر است؟


اي آسمان آبي من ، بين من و تو فاصله اي است پس چگونه دستم را
بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم ؟


آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره ات بوسه
زنم .


آري اي مهتاب من پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي
پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم .


و اي آسمان آبي ام ، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر از عشقت
براي هميشه بنشينم و شب را با آن وسعت آبي ات آشتي مي دهم تا
هميشه آبي بماني .


دلم به درد آمده از اين فاصله و دلم به درد آمده از اين انتظار و دوري بين ما


اي ستاره درخشانم ، شبها با ديدن تو آرام مي شوم


اي آسمان ، روزها که دل آبيت را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم
چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اين همه فاصله
است ؟


انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين
بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست
بگيرم .


کاش تو اي آسمان من ، دل آبيت ابري شود و از گونه هايت اشک
بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه هاي من بريزد تا احساس
آرامش و عاشقي کنم .


کاش تو اي ستاره من ، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن
سبد پر از عشق و محبت را به من هديه دهد


کاش اي خورشيد من ، کاش غروب عاشقي زودتر فرارسد تا زماني
که در پشت کوهها مي روي و به زمين نزديک مي شوي احساس
نزديکي با تو داشته باشم .


اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه
لحظه ها به من نزديکتري و مي توانم چهره ات را از نزديک ببينم ،
سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوهها بيرون مي
آيي و سلامي عاشقانه به من مي کني


اي خورشيد من از ظهر هاي تابستان نفرت دارم چون در آن زمان در
بلند ترين نقطه آسمان مي درخشي انتظار آن را مي کشم که شايد پرنده
ياستاره يا خورشيد شوم ، ويا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر
از هميشه در کنار خود احساس کنم و ببينم .


شايد در خواب ستاره يا خورشيد يا پرنده شوم ،اينک که اينها همه يک
رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام ، من خودم را به
آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت
بلند مي شود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي
آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد از اين
دنيا وداع بگويم .

 

 

آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد

+ تاريخ 87/04/31ساعت 18:44 نويسنده لوسین |

همیشه از اینکه بخوام ابراز علاقه کنم ترسیدم هیچ وقت از این کار خوشم نیومده

و اخرش خوب تموم نشده به خاطر همین همیشه احساسمو پنهان می کردم تا اینکه

فهمیدم باید گفت و گرنه بیشتر از دست می دی

از احساس درونم واسه کسی حرف زدم که ندیدمش

صداشو نشنیدم حتی دستهاشو نگرفتم گرمای تنش و حس نکردم

نگاهش به نگاه چشمام گره نخورده

آخه مگه به کجای دنیا بر می خوره که یکی واست همه چیز بشه

چرا باید همیشه از اینکه جواب رد بشنویم بترسیم و احساسمونو

خفه کنیم یعنی بی صدا فریاد بزنیم

وابستگی من به تو به خاطر حسی که بهت دارم به خاطر لحن صداته

بخاطر اون تنهایی که داری به خاطر نوشته هات کلامت ..........

همیشه دنبال چیزای محال و دست نیافتنی دویدم.

ادمهایی که قسمت سرنوشت من نیستن و من به زور می خوام

که مال من باشن .

دلم واسه بی کسی چشمام می گیره که چه بی تکبر ابراز علاقه می کنه

و چه آروم دنبال هر کسی می دوه و چه بی تملک دست از خیره شدن بر می داره

و اروم پلکاشو رو هم می ذاره و از کنار کسی که دوستش داره رد میشه تا کسی

اشکهاشو که واسه غریبی و تنهاییش فرود میاد نبینند و به گذرگاه دل باختن و بازنده

شدن قدم می ذاره و بدن درهم شکستشو تلو تلو خوران با خود به دنبال زندگی

بی نهایت تنهایی می کشونه.

واسه سردی دستام دلم می سوزه

واسه سنگینی سرم که دیوار اتاق هم تکیه گاهش نیست

واسه اشکهام که گونه هایم بس که نقش سرسره رو واسشون

بازی کردن خسته شدن

واسه صدام که تا می خواد با لب هام بازی کنه یه بغض خاموشش میکنه

واسه تنهایی ,غریبی ,بی کسی ام دلم می گیره.

بی صدا سکوت خستگی از شانه های بی احساسم می گذرد

و در گرداگرد جسمم اخرین دیدار تو را تداعی می کند.

انگاه, زنجیر های بی اعتمادی پاهایم را به زمین می دوزند.

بغض, در حصار چشمانم می ریزد و من, از شرم نگاه های شاد,

گاه گاه هوای تازه را بهانه می کنم تا خلوت دوری عشق را

بی صدا بگریم

+ تاريخ 87/04/29ساعت 2:6 نويسنده لوسین |

بـی مهـر رخت روز مرا نور نمانده است

 وز عمـر مرا جز شب دیجور نمانده است

 

هنـگـام وداع تـو زبـس گریـه کـه کـردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است

 

منبعد چه سود ار قدمی رنجه کند دوست

کز جـان رمقی در تن رنجور نمـانده است

 

صبـر اسـت مرا چـاره ز هجـران تـو لیـکن

چون صبر توان کرد که مقدور نمانده است

 

در هـجـر تـو گـر چـشــم مـرا آب نـمـانـد

گو خـون جـگر ریز که معذور نمانده است

+ تاريخ 87/04/02ساعت 11:44 نويسنده لوسین |

در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم
براي تو من زنده ام
در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم
اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را
و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است
بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم
ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست آورديم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد
حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو
نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه اي
مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
برای تو بخاطر تو

+ تاريخ 87/04/01ساعت 1:1 نويسنده لوسین |